سیگار که دردت را کم نمی کند , تریاک بکش
نئشه شو و دست از این خدای ناپاک بکش
یک لیوان مشروب کفاف نمی کند
دیگر کسی هوس فتح قله قاف نمی کند
........
و ادامه داشت !
پ ن : ای تو اون روحت بلاگفا !
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 22:11 توسط سکوت
|
دردهایی تو زندگی هست که روح ادم و مثل خوره میخوره .....
من الان ... تو این چند روز ... این درد و با تمام وجودم دارم حس میکنم ..........
درد تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده ...
و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا اصلا اشک در نمی آید ! ....
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید !
و من این درد را هم ........
دهن صادق هدایت رو باید طلا گرفت ....!
+
نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:36 توسط سکوت
|
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است,میخواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم ,التهاب روزهای انتظارم را
خاموشی شبهای بی قراریم را آوای غمناک مرغ عشق را, پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر
بسپار : لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سر میدهند , نجوای نیلی می بخشم
با خاطره
روزهای رویش گل های وصلت,خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم ,شوق تو دیگر گونه هایش
سرخ نیست ,دیگر
گیسوانش سیاهی را فراموش کردند .
گفتی : وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارم, وقتی
می آیم که غروب دریا ساکت
ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم .
هنوز هم آسمان آبی است
و غروب دریا در سکون . باورت کرده بودم چون گفته بودی:عشق فرجام یک لبخند و
تولد یک حادثه است . گفتی
عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی
می آیی که سرود بهار را
نرگسان مست بخوانند وقتی که پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس
های سپید حدیث طراوت را
با برگ هایش بنویسند . گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون
باشد . وقتی که درس
زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند ,صداقت را از گل سرخ و راز را از گل
شب بو
به احساس
وصلمان سوگند , همه را آموختم, اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام
یادت هست ؟
هنوز هم کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر امدنت هستم
تو گل نرگس بهاری ام
بودی و هستی و خواهی ماند ........
پ.ن : یادته این و واست خوندم گفتم میخوام بذارم تو وبم
اما نذاشتی
مثل همیشه ..........
+
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 19:37 توسط سکوت
|
وقتی حرفی واسه زدن نداشه باشـــــــــــــــــــــــــــــی .........
.
.
.
.
.
روياي مرگ شايد بهانه ايست براي تحمل کابوسي به نام زندگي . . .
دهنمان صاف شد برای همین یه ذره آپ ......
+
نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:26 توسط سکوت
|
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
پ ن : وقتی به زندگیم و رنگ های مرموزش نگاه میکنم دلم میخواد زیر گریه بزنم ....
پ ن 2: واقعیت زندگی این روزهای من :
تورو از خاطرم برده طعم تلخ فراموشی.....دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی !
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 13:57 توسط سکوت
|